تبليغاتX
وبلاگ شخصی محمد رهام علیجانی
وبلاگ شخصی محمد رهام علیجانی
 
       

این چیه ؟

سلام . من مریض شدم ... مامان و بابا می گن سرما خوردم ... حالم خوب نیست ... این چیه دیگه ؟

 

تعطیلات

سلام

می خوام از دو سه روز گذشته براتون بنویسم .

روز پنجشنبه بعد از این که مامان و بابا افطار کردند حاضر شدیم تا بریم خونه ی خال جون رویا که در زیبا شهر – محمدیه – زندگی می کنند .

دایی جون و زن دایی جون هم از تهران اومده بودند ، دایی جون چون قبلا به خاطر کارش در زاهدان زندگی می کرد منو بعد از سه روزه گیم دیگه ندیده بود  .

دایی جون این روزا رشته دکترا قبول شده و برای ادامه درس خوندنش اومده تهران .

خلاصه اون شب مهمون خاله جون رویا بودیم .

فردا شبش هم اونا اومدن خونه ی ما ، اما من چون هنوز به شلوغی عادت ندارم بد خواب شدم و کلی اذیت کردم .

دیروز هم که عید فطر بود و ما – من و مامان و بابا – اولین عید فطر سه نفره مونو جشن گرفتیم و رفتیم چهار انبیا .

اول مامان جون منو برد طرف خانم ها تا باباجون نمازشو بخونه و من هم که نمی دونستنم اون جا کجاست برام خیلی جالب بود .

البته از قیافه ی مامان زهرا و اونایی که اونجا بودن فهمیدم حتما جای خوبیه چون همه قیافه های مهربون داشتند – اینو بگم که مامان زهرای من همیشه مهربونه – مامان جون رفت کنار اون میله ها که همه دست می کشیدند روش و می مالیدن به صورتاشون .

مامان زهرا دست منو هم مالید به اون میله ها ...

خیلی خوب بود ، من ساکت بودم و به اطرافم با دقت نگاه می کردم ، آخه در و دیوار اون جا مثل خونمون نبود ، پر بود از آیینه ! خیلی قشنگ بود . بعد رفتم پیش بابا حسین و با هم رفتیم توی حیاطش ...

بعد سه تایی رفتیم پیاده روی و بعدش هم خونه !

خداحافظ

روز ما بر ما مبارک

روز جهانی کودک بر تمام کودکان جهان مبارک باد .
از خدا می خواهم که دیگر هیچ وقت کودکی مورد آزار و اذیت بزرگتر ها قرار نگیرد . مامان زهرا از مامانی شنیده که وقتی من در خوابم دو فرشته مواظبم هستند ، از خدا می خواهم که فرشته های بیشتری را بفرستد تا از ما محافظت کنند یا از زور بزرگترها کم کند تا ما را اذیت نکنند . من خدا را می بوسم که مامان زهرا و بابا حسین من را دوست دارند و هیچ وقت تنهایم نمی گذارند .

یک سفر درون شهری

امروز با بابا حسین و مامان زهرا رفتیم بانک !
برای من حسابی باز کردند و وقتی توضیحات رییس بانک رو شنیدند ، خیلی خوشحال شدند . من به وضوح می دیدم که تو چشمای بابا حسین ، کلی پول میره و میاد . بعد که کمی دقت کردم دیدم که یک حسابی باز کردند به نام تامین آتیه که اگر ماهیانه مبلغ بیست هزار تومان به حسابم واریز کنند در پایان بیست سال مبلغ بیست و دو میلیون تومان به عنوان سود سپرده به من می دن . بیست سال بعد من بیست و دو میلیون پول نقد دارم ، هی
البته امیدوارم تا بیست سال بعد با این پول بشه کاری کرد .
اینو فقط به شما می گم که من چشمم آب نمی خوره ، ولی برای دلخوشیه دیگه .... 
البته خدارو چه دیدی ، شاید هم خیلی پول شد !
یعنی می شه ...
امروز به اداره ی بابا حسین هم رفتم . بیشتر شبیه خونه بود تا اداره ، دلم برای بابام سوخت که داره توی خونه کار می کنه . فکر کنم که فکر می کنه اداره کار می کنه ... نمی دونم ، به هر حال همکاراری بابام منو دیدند و هی دستمو می بوسیدن ، چون بابا حسین نمی ذاشت کسی صورتمو ببوسه .
راستی من امروز ۴۷ روزه شدم .

آغاز

محمد رهام عليجاني

سلام
من محمدرهام علیجانی هستم و در تاریخ
۱۸ امرداد ۱۳۸۶ خورشیدی در قزوین به دنیا آمدم . شاید من کم سن ترین وبلاگ نویس ایرانی باشم که از طریق پدر و مادرم - حسین و زهرا علیجانی - وبلاگ نویس شده ام .
من امروز که تولد وبلاگم را جشن می گیرم تنها
۴۵ روز از عمرم می گذره و هنوز تصورم از تمام موجودی دنیا آغوش پر مهر مادرم و صدای گرم پدرم است .
 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
مهر 1388
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386

پیوندها
مادرم - زهرا عليجاني-
پدرم - حسين عليجاني-
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ