تبليغاتX
رهام
رهام

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



سفرهای من
بالاخره پس از مدت ها وقت کردم که وبلاگمو بروز کنم . آخه سفر بودم . سفری که هر آدمی توی این سن و سال باید انجام بده . سفری که هر روز از اتاقم شروع می شه و باز در اتاقم به پایان می رسه.
من هر روز با تمام اسباب بازیهام می رم سفر .
با حیوونای باغ وحشم می ریم به جنگل ها و رودخونه ها و کوهستان های خیلی قشنگ.
با ماشینام می رم به جاده هایی که از کناره های فرش اتاقم شروع می شه تا بزرگترین جاده های دنیا . حتی از بابا حسین هم بهتر می رونم .
حالا اگه شما جای من بودید وقتتونو می ذاشتید که از باباحسین کلی خواهش کنید تا برام بنویسه؟
مطمئن بودم .
حالا اگه شما هم خیلی دلتون برای سفر تنگ شده می تونین یک ماشین بردارین و از کناره های فرش خونتون حرکت کنین .

 


چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط محمد رهام علیجانی



این روزها


 

 

 

 

 

 

 

 

 

فکر می کنم دارم به سرعت بزرگ می شم و به همین خاطر وقت زیادی از پدر و مادرم می گیرم . هر روز کشف تازه ای در خونمون می کنم که خیلی لذت بخشه . یه بار سیم تلفنو کردم توی دهنم و باعث شدم که هر سه تایی - من و بابا و مامان - گریه کنیم . بعد اونا منو بردند پیش دکتر سیمیاری که خیلی منو دوست داره و با بابا حسین هم دوسته . اون گفت که چیزی نشده اما اگر یه کم بیشتر سیم توی دهنم می موند امکان داشت لکنت زبون بگیرم .
البته یه بار بابا حسین وقتی ۵ ساله بوده سیم ضبطو گذاشته بود توی دهنش که خب نتیجه ش این شده که حالا مجری تلویزیونه ...
پسر کو ندارد نشان از پدره دیگه ...
راستی دو تا دندون هم در آوردم .


چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 توسط محمد رهام علیجانی



مامان زهراي عزيزم تولدت مبارك

پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 توسط محمد رهام علیجانی



من و علي اصغر
بابا حسين مي گه كه علي اصغر ،‌ هم سن و سال من بوده كه آدم بدا كشتنش .
يه روز لباس اونو بهم پوشوندن و دو تايي با مامان زهرا نشستن روبرومو هي گريه كردن ...
اما من فكر كردم كه دارن با من بازي مي كنن !
البته من خيلي اسم علي اصغرو شنيدم ، مامان زهرا وقتي برام لالايي مي خونه اسمشو زياد مي گه
محمد رهام عليجاني

یکشنبه هفتم بهمن 1386 توسط محمد رهام علیجانی



من هم برگشتم
محمد رهام عليجاني و حسين عليجاني

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام به همه
من هم در اين مدت - سكوت بابا حسين در وبلاگ نويسي - وبلاگمو  به روز نكردم و امروز با بابا حسين برگشتم .
مي خوام از كسي كه خيلي دوستش دارم براتون بگم ...
مامان زهرا رو مي گم
اون براي من خيلي زحمت مي كشه ، خيلي دوست دارم بتونم كاري كنم تا اين قدر به خاطر من خسته نشه ... مريض نشه ... بي خوابي نكشه ....
بابا حسين مي گه بايد مامان زهرا رو از همه ،‌حتا از خودش بيشتر دوست داشته باشم .
بابام مي گه يكي از حضرت محمد پرسيده كه بايد پدرمو  بيشتر دوسته داشته باشم يا مادرمو ؟‌
پيغمبر هم ۳ بار و هر بار با تاكيد بيشتر گفتند : مادرت را


چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 توسط محمد رهام علیجانی



معنی اسم من

رهام [ رُ ه  ه ] ( اِ خ )

پسر گودرز كه در جنگ دوازده رخ ، بارمان را كشت . ( برهان ) ( فرهنگ جهانگيري )

نام پسر گودرز و بعد از كيخسرو به ملازمت لهراسب ، شاهنشاه ايران معزز بوده  و از جانب او  به حكومت ري و اسپهان و فارس تا حدود شوشتر و اهواز ممتاز شد و حكمراني همدان را به داريوش فارسي داده و او را بر سر پادشاهان كلدانيون  كه در بابل تا ارمن و عمان حكمران بودند فرستاد .  

وي بلشازار حاكم را كشت و آن ولايت را مسخر كرد و به حكم شاه ، سلطنت بابل تا بيت المقدس به وي مفوض شد .

چون لهراسب به سعي دانيال عليه السلام دين موسوي داشت و رعايت بني اسراييل مي نمود از نو بيت المقدس و مسجد اقصي را آباد كرد و خرابي هاي بخت النصر را تعمير نمود .

رهام از شجاعان گيتي بود و در زمان كيخسرو جنگ هاي مردانه نمود .

 

( از انجمن آرا ) ( از آنندراج )  -  رجوع به شاهنامه‌ي حكيم فردوسي و مجمع التواريخ و القصص ص 50 و 91 و 92 و 315 و 436  و ايران در زمان ساسانيان ص 85 شود .

 

 

به پنجم چو رهام گودرز بود

كه با بارمان او نبرد آزمون

فردوسي .

 

چنين گفت رستم به رهام شير

كه ترسم كه رخشم شد از كار سير

فردوسي .

 

چو بهرام و رهام گردن فراز

چو شيدوش شير اوژن رزمساز

فردوسي .

 

گه سخاوت معن است و حاتم و افشين

گه شجاعت رهام و رستم و بيژن

سوزني .


پنجشنبه دهم آبان 1386 توسط محمد رهام علیجانی



این چیه ؟

سلام . من مریض شدم ... مامان و بابا می گن سرما خوردم ... حالم خوب نیست ... این چیه دیگه ؟

 

یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 توسط محمد رهام علیجانی



تعطیلات

سلام

می خوام از دو سه روز گذشته براتون بنویسم .

روز پنجشنبه بعد از این که مامان و بابا افطار کردند حاضر شدیم تا بریم خونه ی خال جون رویا که در زیبا شهر – محمدیه – زندگی می کنند .

دایی جون و زن دایی جون هم از تهران اومده بودند ، دایی جون چون قبلا به خاطر کارش در زاهدان زندگی می کرد منو بعد از سه روزه گیم دیگه ندیده بود  .

دایی جون این روزا رشته دکترا قبول شده و برای ادامه درس خوندنش اومده تهران .

خلاصه اون شب مهمون خاله جون رویا بودیم .

فردا شبش هم اونا اومدن خونه ی ما ، اما من چون هنوز به شلوغی عادت ندارم بد خواب شدم و کلی اذیت کردم .

دیروز هم که عید فطر بود و ما – من و مامان و بابا – اولین عید فطر سه نفره مونو جشن گرفتیم و رفتیم چهار انبیا .

اول مامان جون منو برد طرف خانم ها تا باباجون نمازشو بخونه و من هم که نمی دونستنم اون جا کجاست برام خیلی جالب بود .

البته از قیافه ی مامان زهرا و اونایی که اونجا بودن فهمیدم حتما جای خوبیه چون همه قیافه های مهربون داشتند – اینو بگم که مامان زهرای من همیشه مهربونه – مامان جون رفت کنار اون میله ها که همه دست می کشیدند روش و می مالیدن به صورتاشون .

مامان زهرا دست منو هم مالید به اون میله ها ...

خیلی خوب بود ، من ساکت بودم و به اطرافم با دقت نگاه می کردم ، آخه در و دیوار اون جا مثل خونمون نبود ، پر بود از آیینه ! خیلی قشنگ بود . بعد رفتم پیش بابا حسین و با هم رفتیم توی حیاطش ...

بعد سه تایی رفتیم پیاده روی و بعدش هم خونه !

خداحافظ


یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 توسط محمد رهام علیجانی



روز ما بر ما مبارک

روز جهانی کودک بر تمام کودکان جهان مبارک باد .
از خدا می خواهم که دیگر هیچ وقت کودکی مورد آزار و اذیت بزرگتر ها قرار نگیرد . مامان زهرا از مامانی شنیده که وقتی من در خوابم دو فرشته مواظبم هستند ، از خدا می خواهم که فرشته های بیشتری را بفرستد تا از ما محافظت کنند یا از زور بزرگترها کم کند تا ما را اذیت نکنند . من خدا را می بوسم که مامان زهرا و بابا حسین من را دوست دارند و هیچ وقت تنهایم نمی گذارند .


دوشنبه شانزدهم مهر 1386 توسط محمد رهام علیجانی



یک سفر درون شهری
امروز با بابا حسین و مامان زهرا رفتیم بانک !
برای من حسابی باز کردند و وقتی توضیحات رییس بانک رو شنیدند ، خیلی خوشحال شدند . من به وضوح می دیدم که تو چشمای بابا حسین ، کلی پول میره و میاد . بعد که کمی دقت کردم دیدم که یک حسابی باز کردند به نام تامین آتیه که اگر ماهیانه مبلغ بیست هزار تومان به حسابم واریز کنند در پایان بیست سال مبلغ بیست و دو میلیون تومان به عنوان سود سپرده به من می دن . بیست سال بعد من بیست و دو میلیون پول نقد دارم ، هی
البته امیدوارم تا بیست سال بعد با این پول بشه کاری کرد .
اینو فقط به شما می گم که من چشمم آب نمی خوره ، ولی برای دلخوشیه دیگه .... 
البته خدارو چه دیدی ، شاید هم خیلی پول شد !
یعنی می شه ...
امروز به اداره ی بابا حسین هم رفتم . بیشتر شبیه خونه بود تا اداره ، دلم برای بابام سوخت که داره توی خونه کار می کنه . فکر کنم که فکر می کنه اداره کار می کنه ... نمی دونم ، به هر حال همکاراری بابام منو دیدند و هی دستمو می بوسیدن ، چون بابا حسین نمی ذاشت کسی صورتمو ببوسه .
راستی من امروز ۴۷ روزه شدم .

پنجشنبه پنجم مهر 1386 توسط محمد رهام علیجانی



Blog Skin