تبليغاتX
یادداشت های یک محمد رهام
 
 
عكس : عمو عرفان دادخواه

از اون جایی که باباحسین و مامان زهرا منو کلاس موسیقی ثبت نام کردن و برام یک تمبک خریدن برای اولین بار منو بردن کنسرت موسیقی بداهه نوازی استاد علیزاده و استاد خلج .

اولش وقتی با هم در مورد ساکت نشستن من کلی با هم حرف زدن ، قرار گذاشتن كه منو بذارن خونه مادرجون و خودشون برن . اما من گفتم كه ساكت مي مونم ،‌مثل همون روزي كه اومدم نمايش دره سپيد و ساكت بودم . خلاصه اون قدر اصرار كردم كه بالاخره اولين كنسرت عمرمو در سن سه ساله گي رفتم . اون هم چه كنسرتي . چه جاي خوبي هم نشستم . رديف اول و درست روبروي استاد خلج كه تمبك مي زنن و همون سازي كه خانم مدبر عزيز - استادمون- به من ياد مي ده .

خلاصه بابا حسين كلي با من صحبت كرد كه رديف اول به هيچ عنوان حق حرف زدن نداريم ، چون احتمال داره كه حواس استادها پرت بشه . من هم در قبال خريد سه چهار تا سك سك قول دادم كه اصلا و ابدا حرف نزنم .

خيلي عالي بود . يه كم خسته شده بودم ولي هر وقت به بابا حسين و مامان زهرا نگاه مي كردم كه چه قدر از كنسرت لذت مي برن تحمل مي كردم . البته كار استادها عالي بود و لي خب من هم يه كمي كوچولو ام و خسته مي شم ديگه .

تا قسمت اول تموم شد يه خانمي اومد و خواست كه منو ببره پيش استاد ، چون اون خانمه گفت كه استاد از سكوت اين كوچولو خيلي خيلي تشكر كردن و مي خواد ببيندش .

خلاصه من دست اون خانمه كه بعدا فهميدم همسر استاد عليزاده هستن رو گرفتم و رفتم پشت صحنه و استاد عليزاده اسم منو پرسيد و م هم جو.اب دادم . تازه گفتم كه من شاگرد خانم مدبرم و تمبك دارم و مي خوام بزرگ شدم آهنگساز بشم.بعد استاد خلج به من گفت : عزيزم و منو بوس كرد.

فكر مي كنم كه اين بهترين خاطره براي منه كه قراره وقتي بزرگ شدم آهنگساز بشم .

 

  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 13:51  توسط محمد رهام علیجانی  | 

ديروز جمعه - هشتم مرداد- با بابا حسين و مامان زهرا رفتيم تهران .البته من از چند شب پيش مي دونستم كه كجا مي خوايم بريم !اگه گفتين ؟من ديروز رفتم پيش فيتيله ايها و با عمو قناد توي تلويزيون بودم. خيلي خوب بود . عالي بود ، ولي حيف كه كم بود . قبلش هم خيلي منتظر شدم تا نوبتم بشه ، چون به ما گفته بودند كه ساعت ۱۰ صبح اونجا باشيم ولي ساعت ۱۱ رفتم داخل . بعد از فيتيله هم رفتيم پيش دايي فرشيد - فرشيد قلي پور - كه با خاله نگار - نگار استخر - داره كار مي كنه ، ولي چون خوابم مي اومد خيلي نمونديم .آخه كلي توي برنامه فيتيله جيغ و داد زده بودم . جاتون خيلي خالي بود . ديروز روز من بود.

 

  نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 12:34  توسط محمد رهام علیجانی  | 

ما - یعنی بابا و مامان محمد رهام - به قدری هیجان زده ایم که حد نداره . محمد رهام دوربینو برداشت و گفت می خوام عسک* بگیرم . البته من اولش مقاومت کردم اما وقتی رفت توی حیاط و با سه پایه فلزی شیلنگ آب شروع کرد به عکاسی کردن تخیلی ، دیگه نتونستم طاقت بیارم .
دوربینو دادیم بهش و این عکس ها رو بدون هیچ دخل و تصرفی روی وبلاگش می گذاریم تا شما هم در این شادی خانوادگی شریک بشید.
البته عکسها رو گذاشتیم تا با مونیتور کامپیوتر ببینه و بعد از هر عکس اصرار داشت تا تشبیگش* کنیم.

* عسک : عکس
* تشبیگ : تشویق

سه پایه ای که از داخل لوله اش تو خیالش عکس می گرفت

خود ما هم متوجه نشدیم که چه وقت از کتابخونه عکس گرفت

ماشینهارو گذاشت روی مبل، گفت : بخندید دیگه و شاتر زدید

از کتاب ها وقتی عکس می گرفت شعر می خوند

کتابخانه از نگاه رهام

  نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 0:46  توسط محمد رهام علیجانی  | 
محمدرهام علیجانی

به رهام علیجانی می گم : رخام عیجانی
به مامان زهرا: مامان زیا
به حسین:باباخسین
به قمقمه : قممقه
به دگمه : دمگه
به اتوبوس : اوسی
به عطسه : اچه
به امشب:ایشبب
به تولد: تبلد
به پنگوئن : پنکونه
فتانه جون : ففانه جون ( پرستارم)

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 0:36  توسط محمد رهام علیجانی  | 
بالاخره پس از مدت ها وقت کردم که وبلاگمو بروز کنم . آخه سفر بودم . سفری که هر آدمی توی این سن و سال باید انجام بده . سفری که هر روز از اتاقم شروع می شه و باز در اتاقم به پایان می رسه.
من هر روز با تمام اسباب بازیهام می رم سفر .
با حیوونای باغ وحشم می ریم به جنگل ها و رودخونه ها و کوهستان های خیلی قشنگ.
با ماشینام می رم به جاده هایی که از کناره های فرش اتاقم شروع می شه تا بزرگترین جاده های دنیا . حتی از بابا حسین هم بهتر می رونم .
حالا اگه شما جای من بودید وقتتونو می ذاشتید که از باباحسین کلی خواهش کنید تا برام بنویسه؟
مطمئن بودم .
حالا اگه شما هم خیلی دلتون برای سفر تنگ شده می تونین یک ماشین بردارین و از کناره های فرش خونتون حرکت کنین .

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:29  توسط محمد رهام علیجانی  | 

فکر می کنم دارم به سرعت بزرگ می شم و به همین خاطر وقت زیادی از پدر و مادرم می گیرم . هر روز کشف تازه ای در خونمون می کنم که خیلی لذت بخشه . یه بار سیم تلفنو کردم توی دهنم و باعث شدم که هر سه تایی - من و بابا و مامان - گریه کنیم . بعد اونا منو بردند پیش دکتر سیمیاری که خیلی منو دوست داره و با بابا حسین هم دوسته . اون گفت که چیزی نشده اما اگر یه کم بیشتر سیم توی دهنم می موند امکان داشت لکنت زبون بگیرم .
البته یه بار بابا حسین وقتی ۵ ساله بوده سیم ضبطو گذاشته بود توی دهنش که خب نتیجه ش این شده که حالا مجری تلویزیونه ...
پسر کو ندارد نشان از پدره دیگه ...
راستی دو تا دندون هم در آوردم .

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 13:38  توسط محمد رهام علیجانی  | 

 بابا حسين مي گه كه علي اصغر ،‌ هم سن و سال من بوده كه آدم بدا كشتنش .
يه روز لباس اونو بهم پوشوندن و دو تايي با مامان زهرا نشستن روبرومو هي گريه كردن ...
اما من فكر كردم كه دارن با من بازي مي كنن !
البته من خيلي اسم علي اصغرو شنيدم ، مامان زهرا وقتي برام لالايي مي خونه اسمشو زياد مي گه... 

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 11:40  توسط محمد رهام علیجانی  | 

رهام [ رُ ه  ه ] ( اِ خ )

پسر گودرز كه در جنگ دوازده رخ ، بارمان را كشت . ( برهان ) ( فرهنگ جهانگيري )

نام پسر گودرز و بعد از كيخسرو به ملازمت لهراسب ، شاهنشاه ايران معزز بوده  و از جانب او  به حكومت ري و اسپهان و فارس تا حدود شوشتر و اهواز ممتاز شد و حكمراني همدان را به داريوش فارسي داده و او را بر سر پادشاهان كلدانيون  كه در بابل تا ارمن و عمان حكمران بودند فرستاد .  

وي بلشازار حاكم را كشت و آن ولايت را مسخر كرد و به حكم شاه ، سلطنت بابل تا بيت المقدس به وي مفوض شد .

چون لهراسب به سعي دانيال عليه السلام دين موسوي داشت و رعايت بني اسراييل مي نمود از نو بيت المقدس و مسجد اقصي را آباد كرد و خرابي هاي بخت النصر را تعمير نمود .

رهام از شجاعان گيتي بود و در زمان كيخسرو جنگ هاي مردانه نمود .

 

( از انجمن آرا ) ( از آنندراج )  -  رجوع به شاهنامه‌ي حكيم فردوسي و مجمع التواريخ و القصص ص 50 و 91 و 92 و 315 و 436  و ايران در زمان ساسانيان ص 85 شود .

 

 

به پنجم چو رهام گودرز بود

كه با بارمان او نبرد آزمون

فردوسي .

 

چنين گفت رستم به رهام شير

كه ترسم كه رخشم شد از كار سير

فردوسي .

 

چو بهرام و رهام گردن فراز

چو شيدوش شير اوژن رزمساز

فردوسي .

 

گه سخاوت معن است و حاتم و افشين

گه شجاعت رهام و رستم و بيژن

سوزني .

  نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 8:55  توسط محمد رهام علیجانی  | 

سلام . من مریض شدم ... مامان و بابا می گن سرما خوردم ... حالم خوب نیست ... این چیه دیگه ؟

 
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 8:52  توسط محمد رهام علیجانی  | 

سلام

می خوام از دو سه روز گذشته براتون بنویسم .

روز پنجشنبه بعد از این که مامان و بابا افطار کردند حاضر شدیم تا بریم خونه ی خال جون رویا که در زیبا شهر – محمدیه – زندگی می کنند .

دایی جون و زن دایی جون هم از تهران اومده بودند ، دایی جون چون قبلا به خاطر کارش در زاهدان زندگی می کرد منو بعد از سه روزه گیم دیگه ندیده بود  .

دایی جون این روزا رشته دکترا قبول شده و برای ادامه درس خوندنش اومده تهران .

خلاصه اون شب مهمون خاله جون رویا بودیم .

فردا شبش هم اونا اومدن خونه ی ما ، اما من چون هنوز به شلوغی عادت ندارم بد خواب شدم و کلی اذیت کردم .

دیروز هم که عید فطر بود و ما – من و مامان و بابا – اولین عید فطر سه نفره مونو جشن گرفتیم و رفتیم چهار انبیا .

اول مامان جون منو برد طرف خانم ها تا باباجون نمازشو بخونه و من هم که نمی دونستنم اون جا کجاست برام خیلی جالب بود .

البته از قیافه ی مامان زهرا و اونایی که اونجا بودن فهمیدم حتما جای خوبیه چون همه قیافه های مهربون داشتند – اینو بگم که مامان زهرای من همیشه مهربونه – مامان جون رفت کنار اون میله ها که همه دست می کشیدند روش و می مالیدن به صورتاشون .

مامان زهرا دست منو هم مالید به اون میله ها ...

خیلی خوب بود ، من ساکت بودم و به اطرافم با دقت نگاه می کردم ، آخه در و دیوار اون جا مثل خونمون نبود ، پر بود از آیینه ! خیلی قشنگ بود . بعد رفتم پیش بابا حسین و با هم رفتیم توی حیاطش ...

بعد سه تایی رفتیم پیاده روی و بعدش هم خونه !

خداحافظ

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 11:27  توسط محمد رهام علیجانی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM